


| افسانه «انقلاب به يغما رفته» |
|
|
| جمعه, 15 آذر 1387 17:40 | |||
|
نویسنده: مهدى قاسمى
![]() مهندس بازرگان وقتى گفته بود:«به مصلا رفتيم و از خدا باران خواستيم، سيلى فرستاد و همه ما را با خود برد» كاش كسى پيدا مى شد و به او كه حقاً از اخلاقيات بى نصيب نبود حالى مى كرد، با آن باورهاى جزمى كه در سينه انباشته اى- باورهائى كه از هيچ سمت و سوئى با باران زندگى ساز سنخيت ندارد، خدا را هم سرگردان كرده بودى- اگر سيلى نمى فرستاد، طوفانى را حواله مى نوشت.در اين ربع قرنى كه از انقلاب بهمن ۵۷- مشهور به انقلاب اسلامى سپرى شده است، هر چند نسبت به گستردگى و تنوع پيامدها و شگرفى و استمرار اثرهاى آن در ابعاد ملى و بين المللى، محلى براى ترديد نمانده ولى درباره ريشه گيرى ها و زمينه هاى كليدى اين حادثه كه به حق در رديف رويدادهاى حتى تاريخ ساز جاى گرفته است تاكنون با يك تحليل جامع كه ذهن خردگرا و واقع بين را قانع كند، روبرو نبوده ايم.
يك دليل اين محروميت، چه بسا آن باشد كه ما هنوز به آن اندازه از فضاى عصر انقلاب فاصله نگرفته ايم تا «افكار جوينده» بتوانند فارغ از كشش هاى عاطفى: (مبتنى بر نفى مطلق و يا اثبات محض) به كالبد شكافى و علت يابى هاى واقع گرا بپردازند.
قابل انكار نيست كه در جمع تحليلگران خودى و حتى بيگانه، افرادى بوده اند و «هستند» كه برحذر از پيشداورى هاى احساسى كوشيده اند تا وجوهى از حوادث منتهى به وقوع انقلاب و يا فرآورده هاى عمدتاً ناشى از انتقال قدرت به يك اقليت بسيار كوچك مذهبى را به قلمرو تحليل و تعليل بياورند كه طبعاً نمى توان بر ارزش كار آنها (هر چند در مراتب زير و بالا) چشم بست ولى مسأله اين است كه آنچه در اين رشته از تحليل ها نيز پيش رو داريم، اولاً بسيار اندك و انگشت شمارند و ثانياً اغلب به دليل پرداختن به زمينه هاى انتزاعى (بى رابطه با ساير علل)، پاسخگوى ذهنى كه طالب يك برداشت جامع و همه جانبه است، نمى توانند بود و گفتنى است اين كاستى در حالى دوام آورده كه سال ها است اين پرسش ذهن بسيارى از مردم را تصرف كرده است كه «چه پيش آمد كه از چاله درآمديم و به چاه غلتيديم؟» در پيوند با آن «كاستى» و اين «پرسش»، از جمله مباحثى كه ذهن بسيارى از روشنفكران و تحليلگران (عمدتاً چپ) ما را پا به پاى چارميخه شدن استبداد فقاهتى، به خود مشغول داشته، موردى هم اين بوده است كه مى گويند: «در اصالت و مشروعيت نفس انقلاب شكى نبايد داشت ولى آنچه پيش آمد و نامنتظر، (متأسفانه) اين بود كه گروهى ظاهر شدند و انقلاب را به يغما بردند.» به نظر مى رسد، كه اين تعبير از آنگونه است كه خاطرخواه بسيار يافته و چنان جا افتاده است كه كاربرد آن را در بسيارى از مقالات و رسالت و كتاب هائى كه به «تحليل» انقلاب پرداخته اند به آسانى مى توان رد گرفت. در اين كه انقلاب مايه هاى مردمى داشت، ترديدى نيست و نيز اگر هم گفته شود: انقلاب با خواست هاى به حقى مانند طلب «آزادى، استقلال، حاكميت ملى» سر گرفت و از نيمه راه در شعارهائى چون «آزادى، استقلال، جمهورى اسلامى» و دست آخر «تنها جمهورى اسلامى بر بنياد ولايت فقيه» پيچانده شد، سخنى به گزاف نرفته است. به بيان روشنتر از ديدگاه يك اثر گزارشى يا «واقعه نگارى» صِرف، اين سخنان صحيح است ولى از منظر جستجو و پژوهش در علت ها، كاستى دارد و در عين حال گوياى اين واقعيت است كه بسيارى از «روشنفكران و تحليلگران» ما كار خود را آسان كرده و زحمت كشف مايه هاى اين دگرديسى را از خود بريده اند. به گمان من اين اصرار بر اثبات «ربوده شدن و به يغما رفتن انقلاب» كه ضمناً سايه اى از روحيه فرار از مسئوليت را نيز به دنبال مى كشد، به لحاظ وزنِ اعتبارى- از توهماتى كه بى درنگ پس از انقلاب شكل گرفت (و يا ساخته شد) و از جمله افسانه ربط، «انقلاب به آنچه در كنفرانس سران (گوادلوپ) گذشت» و يا قصه «كمربند سبز» و يا «هراس دنياى غرب از ظهور ژاپن دومى در آسيا» و ديگر از اين بافته ها، هيچ كم ندارد. مى خواهم اين را بگويم كه شيوع اصطلاحاتى چون «انقلاب به يغما رفته و ربوده و گاه هاى جاك شده» همانقدر تهى از ارزش هاى تجربى و عقلى است كه خيالبافى هائى از اين دست كه با خلق «سوم شخص هاى» موهوم و نامرئى حوادث مهمى را با يك جمله ساده: «آمدند و خراب كردند و رفتند» ظاهراً «تحليل» و طبعاً مغز خود را از دشوارى هاى يك كاوش البته پر زحمت و زمانخواه خلاص مى كنند. به هر روى از جمله نخستين رسالاتى كه به شرح (تحليلى) پيچش هاى انقلاب تعلق گرفت (و شايد هم نخستين رساله) از مهندس بازرگان بود. او در سال ،۶۳ اثرى به امضاء خود با عنوان «انقلاب در دو حركت» نشر داد كه طى آن كوشش كرده بود با ياد از انبوه رويدادهاى پيش و پس از «پيروزى انقلاب» و نيز با يك مرزبندى ميان اين حادثه ها، تحليلى از علل انحراف انقلاب از خط «ارزش ها و هدف هاى» نخستين آن به دست دهد. به باور من، برحذر از قضاوت هاى رايج در حق بازرگان خواه مثبت و خواه منفى، او از جمله كسانى است كه تا حدود قابل ملاحظه اى در اين اثر، دلايل عينى و واقعى پيچش انقلاب را شرح كرده است. هر چند (بهنگام توضيح خواهم داد) كه او نيز در اكثر نتيجه گيرى ها به دليل «جهان بينى مذهبى» محض خود، نتوانسته است به ريشه هاى اساسى و عمقى ماجرا راه پيدا كند. توجه به پاره اى از آراء و تعابير او در مرزبندى وقايع قبل و بعد از بهمن ،۵۷ بى سود نخواهد بود. مى گويد: «انقلاب ما به همان نسبت كه پيروزيمان برق آسا و عظيم بود. تحولات بعدى آن- كه نامش را «تداوم انقلاب» گذاشتند- نيز سريع و وسيع يا «راديكال» و آتش فشانى انجام گرفت. از جهاتى نيز انقلابى عليه انقلاب شد و بسيارى از آنچه در حركت اول سبب وحدت شده بود، مانند مليت و انسانيت و آزاديخواهى، بهانه و وسيله اى براى تهمت و تفرقه و تخاصم گرديد. تأكيد بر عبارات از من است.» بازرگان در پى اين شرح كه حقاً از نكات صحيح نيز خالى نيست در توضيح ديگرى، خصوصاً در آنجا كه مايه هاى «وحدت» در «حركت اول انقلاب» را برآمده از كشش هاى «ملى و انسانى و آزاديخواهى» وصف مى كند، پيدا است كه ناخواسته دعوى پيشين خود را زير علامت سئوال مى برد، مى گويد: «يك پديده و كيفيت يا دليلِ ديگر تفرق و خصومت در حركت دوم، اختلافات ريشه اى قبلى بوده است كه گروه ها و مكتب هاى مختلف بنا به مصالح استراتژيك و تاكتيكى ميل نداشتند قبل از پيروزى مرحله مشترك ضد استبداد، چندان مطرح گردد و بعضى هم كه اشعار به آن داشتند اشاره مختصر مى كردند.» و اين متضاد با كلام قبلى اوست: زيرا اين بار حكايت از چسبيدن به «مصالح استراتژيك و تاكتيكى» گروه ها دارد حالى كه بار اول از كشش هاى «ملى و انسانى و آزاديخواهى» و حتى «خصومت ها» روايت كرده است. بازرگان در ادامه «تحليل» خود پس از ارائه شرحى از شاخص هاى «حركت دوم انقلاب» كه از ديد او در آن «وحدت فاز اول» از ميان رفت و بساط «تخاصم و تفرق» گسترده شد، اين دگرگونى را به «دو علت يا دو عامل» مى بندد: «۱-بى تجربگى و ناپختگى ما در انقلاب ۲۰- ديناميسم و پويائى انقلاب يا تداوم و تحول هاى بعد از پيروزى.» اين همه، همانگونه كه توجه داريد، تنها جنبه وصفى و گزارشى صِرف دارند و آشكار است كه از يك انديشه كاوشگر و علت ياب فاصله گرفته است. بازرگان در سطور بعد براساس همان جهان بينى صرفاً مذهبى خود سر رشته مشكلات را به «اخلاقيات» و «تعاليم قرآنى» مى كشد و نتيجه مى گيرد: «... البته از نظر اصولى و اخلاقى- براى آنها كه پابند يا مدعى هستند و اعتقاد به اين اصل قرآنى دارند كه از نظر خداوند، دگرگونى ها و انقلاب هائى به رسميت شناخته شده و به نتيجه مى رسد كه قبلاً در دل و دماغ و نفوس افراد يا قوم رسوخ كرده و پذيرفته و عمل شده باشد- از نظر عملى و اجرائى حق اين بوده است كه مانند فاز اول، قبلاً تدارك و توافقى انجام مى گرديد، تا توفيق مادى و معنوى سالم و مسلم به دست آيد ولى متأسفانه به اين مسأله كمتر كسى فكر كرده بود و معارضه و موفقيت ها را به بعد از پيروزى انداختند...» اين كلام بازرگان در عين حال يادآور آن شعار خطرناك و عاميانه اى است كه در آن روزهاى طوفانى زبانزد خاص و عام شده بود: «بگذار اين رژيم [رژيم شاه] برود، هر چه پيش آيد خوش آيد.» كه اندكى بعد توضيح خواهم داد كه اين شعار پوچ و مبتذل خود از شاهدهائى است كه «انقلابى هاى ما عمدتاً در طيف غير مذهبى» نه باكوله بارى از «آزاديخواهى» كه با انبانى تهى به آب زده و آنهم بيگدار به آب زده بودند. و اما پيشتر اشاره كردم كه بازرگان در مواضعى هم كوشيده است تا قلم خود را از حوزه «گزارشگرى» به سوى «علت شناسى» پيش بياورد ولى از آنجا كه ذهنيت او مانند تمامى مبتلايان به جزميت هاى ايدئولوژيك، در چهار ديوار جهان بينى مذهبى حبس بوده طبعاً نمى توانسته است به نتايج خردپسندى دست يابد. وقتى با افسوس از اين غفلت ياد مى كند كه «حق اين بود» همانگونه كه در فاز اول، به تدارك و توافق روى كرديم، در فاز دوم نيز «از نظر اجرائى و عملى» فكرى داشتيم. پيدا است كه ذهن او در گردش ميان داده هاى مذهبى قادر نيست، عامل هاى جوراجورى را كه در پزاندن دُمَل انقلاب و آنگاه تبديل آن به يك «ارتجاع انقلابى» نقش داشتند، به دقت تشخيص دهد و گذشته از آن، توانائى اين را ندارد تا عميقاً علل مادى و كليدى انقلاب و كاستى هاى به ويژه فرهنگى و اجتماعى آن را يك به يك حلاجى كند و ناچار با قيد «حق اين بود» كه چنين و چنان مى كرديم، تنها آرزوئى را پيش مى كشد و طَرفِ اين پرسش نمى رود كه مايه هاى عينى و اصلى غفلتى كه به زَعمِ او دست داد، چه بوده اند؟ مى گويد: «تا قبل از پيروزى انقلاب و از دير زمانى كه مى توانيم دامنه اش را به كودتاى ۲۸مرداد ۱۳۳۲ بكشانيم، بيشتر تحريكات و تمايل ها و تعهدها، خصوصاً در سال هاى آخر، در جهت هم آهنگى و همكارى و ائتلاف، يا تمركز رهبرى و وحدت كلمه سير كرده است. ولى پس از آن و بلافاصله پس از آن، از زمان تشكيل و خدمات دولت موقت [دولت خود او] عموماً شاهد تفرق و تشتت و بلكه تخالف و تخاصم و طَرد شده ايم. جامعه ما از ائتلاف و اتحاد و از وحدت كلمه به تدريج دور شده، هر كس و هر گروه به سّيِ خود رفته، تنها خود را محق و موطف دانسته و خواسته است ساير افكار و افراد و گروه ها را حذف يا ادغام در خود نمايد. شعارها كه در ابتدا «همه با هم» بود تبديل به «همه با من» شد.» بازرگان گزارش وار از «هم آهنگى و همكارى و تمركز رهبرى و وحدت كلمه» آنگونه كه در گرفته است ياد مى كند ولى از ديدگاه تجسس در عامل هاى بنيادى آن طور كه بايسته است حرف جاندارى ندارد، گوئى نمى داند كه آنچه باب يك تاريخ تحليلى است، آن است كه معلوم كند: چرا آن «وحدت كلمه» بدان شتاب پديد آمد؟- آن «ائتلاف و وحدت» ميان نيروهائى كه نه فقط از هيچ سمت و سوئى با هم تجانس نداشتند، بلكه به لحاظ كشش هاى ايدئولوژيك سخت در برابر يكديگر بودند، سر به چه سودائى داشت؟ بازرگان پاسخ قانع كننده و روشنى براى اين پرسش ندارد كه همان «وحدت كلمه ى» كور آيا خود از عوامل پيچش انقلاب بسوى يك فضاى بربرى نبود؟ اجمالاً تعابير بازرگان مندرج در كتاب «انقلاب در دو حركت» در شرح حوادث، به طور عمده انشاءگونه است هر چند به لحاظ استناد به حوادث (كه نقل آنها در صلاحيت او بوده است) و جاى جاى با نزديك شدن به پاره اى علت ها و خصوصاً اشاراتى كه گاه به روشنى و گاه در ابهام و ايهام به نقش قدرت طلبى شخص خمينى دارد، خالى از اهميت نيست و اين را هم بايد بيفزايم، دليل اساسى رجوع من به اين كتاب، آن است كه در ۲۶سال گذشته، به ندرت مى توان بر اثرى انگشت گذاشت كه در همان عوالم گزارشگرى و گاه «تحليلى هر چند از پايگاه فكر دينى» با آن برابرى كند. بازرگان در كتاب خود، كه از سر تا بن به شرح علل «انحراف در انقلاب» تعلق گرفته، سخنى از «ربوده شدن» و «به يغما رفتن» و «هاى جاك شدن انقلاب» نياورده است ولى وقتى بحث خود را به مفاهيمى نظير «انقلابى گرى» و «انقلاب فرهنگى» و «عنصر مذهب به جاى ملت و مملكت» و سرانجام به عوارضى چون «اسلام فقاهتى» و «مكتب گرائى» و «انحصارگرى» و «جنگ قدرت» مى كشاند، خواننده در پايان، روح اين اصطلاح رايج (انقلاب به يغما رفته) را هر چند در هاله اى از ابهام احساس مى كند. به بيان ديگر، بازرگان را نيز در صُفّه كسانى مى نشاند كه سخت بر «دزديده شدن» انقلاب ايمان دارند. با اين تفاوت كه او در اين «يغماگرى»، گروه هائى از چپ انقلابى و انقلاب پرست را بى دست نمى داند و باورش را اينگونه بيان مى كند: «از چپى ها و انقلابى هاى افراطى و از تأثير و تلقين آنها كه بگذريم ميليون ايرانخواه و روشنفكران آزاديخواه غير اسلامى نيز هر گروه علاقمند به پيشنهاد و پيشبرد خواسته هاى اختصاصى خود و سوق دادن انقلاب در زمينه هاى ناسيوناليستى يا دموكراسى و آزاد فكرى از حركت متمركز و متحد كنار مى كشيدند و يارگيرى مى كردند، بدون آنكه در ميان قشرهاى جوان نوپرستِ ايثارطلب هواخواه چندان داشته باشند. رهبران بعضى از اين گروه ها نيز به طمع رئيس جمهورى شدن تظاهر به انقلابيگرى و خروج از ائتلاف مى نمودند.» اينكه بازرگان و ديگر «ملى- مذهبى ها» و همه كسانى كه از دگرديسى و يا «دزديده شدن» و يا «به يغما رفتن» انقلاب مى نالند و دعوى اشان از سطح «شرح وقايع» فراتر نمى رود، قطعاً خود دليلى دارد. اينان بنابر عللى كه شايد اساسى ترين آنها «دفاع از خويشتن» است نمى خواهند و يا نمى توانند، پاسخ استوارى در برابر اينگونه پرسش ها بگذارند كه: آخر چه اتفاق مى افتد؟ چه عامل و يا عامل هائى جور مى شوند كه مردمى را در كوتاه زمانى از نگاه به «هدف ها» باز مى دارند و به نگاه بر «اشخاص» مى كشانند؟ آن توجه به هدف (به قول بازرگان در فراز اول) كه قاعدتاً حاصل دانائى و هوشمندى است، چگونه با چنان شتابى زايل مى شود؟ و تمام هستى در وجود يك «امام نوظهور» تجسم مى يابد؟ با نگاه به الزامات امروز به تصور من فراسوى همه كشش ها و بازتاب هاى عاطفى و فراتر از همه تعلقات ايدئولوژيك، حديث روز ما، خاصه در مسير مبارزات ضد استبدادى و مهمتر از آن، در جهت تلاش براى خلق يك جانشين «اصيل و مشروع» در برابر استبداد حاكم بايد پيرو اين اصل باشد كه: دمكراسى را جز بر شالوده «درك دموكراسى» و «باور به دمكراسى» نمى توان ساخت. به كلام ديگر، بناى يك نظم دموكراتيك نيازمند معمارانى است كه مفهوم دموكراسى را هضم كرده و منش و خوى خود را بدان آميخته اند و در كوتاه سخن، : «دموكراسى» مخلوق «دموكرات منش» ها است. از اين منظر است كه بايد واقعيت را پذيرفت و اين واقعيت را كه، انقلاب اگر چه همه انگيزه هاى خيزش مردم را با خود داشت، متأسفانه در هيچ نقطه اى از سطوح رهبرى از عناصر واقعاً دمكرات منش نصيبى نداشت و اگر معدود انگشت شمارى بودند كه سياهى هاى غليظى را در افق مشاهد مى كردند بى درنگ به «اتهاماتى چون ضد انقلاب، سازشكار ليبرال و.. مبتلا مى شدند و تصادفاً بازرگان هر چند خود بار و بُنه اى نه چندان در خور «تقاضاى دمكراسى» بدوش داشت، از آنجا كه از اخلاق بى نصيب نبود و خشونت ها و قساوت ها را برنمى تابيد، سرانجام در برابر تيرهائى از همان اتهامات كه (نه فقط از سوى راست كه از همه طيف هاى چپ) بر او مى نشست، از پاى درآمد. نگاهى حقيقت ياب بر آن «بيعت» كذا كه چپ ترين چپ ها و راست ترين راست ها و مدعيان پيروى از مكتب مصدق را به نحو شگفت انگيزى بهم دوخت، به تنهائى گوياى اين واقعيت است كه در آن فضا اساساً آنچه مطرح نبود، مقوله «دمكراسى» بود. آخر، چگونه هيچيك از مدعيان وفادارى به ايدئولوژى هاى چپ و خاصه، چگونه در جمع ميراث داران مصدق- سواى تنى چند- كسى از خود سئوال نكرد كه آيا مى توان (نه فقط در كنار) بلكه زير درفشِ موجودى كه خود از جرثومه هاى «استبداد تاريخى» ايران است به نظامى مردمى دست يافت؟ آيا فراموش كرده بودند، كه واقعه ۱۵خرداد و به قولى «نخستين سنگ بناى جمهورى اسلامى» و به تعبيرى «منشاء بروز و ظهور آقاى خمينى»، از ديدگاه «انديشگى» پشت به پوسيده ترين و پس گراترين خواست هائى داشت كه حتى در سرزمين عقب مانده خود او نيز كهنگى مى نمود؟ آيا نمى دانستند كه آقاى خمينى نه براى مقابله با نظام موجود كه به قصد سركوب هرگونه نوآورى و تجدد (هر چند صورى) سر به شورش نهاده است؟ حَسنين هيكل، تحليلگر مصرى حق داشت كه آيت الله خمينى را به تيرى مانند كرده بود كه: «از چهارده قرن پيش با شتاب گلوله اى به قرن بيستم اصابت كرده است و آنچه را كه امروز زير عنوان «بحران» مطرح است، دقيقاً اين است كه اين گلوله در گذرگاه خود، چه چيزهائى را ويران خواهد كرد.» از ياد نبريم كه دعوى آيت الله خمينى در برابر رژيم شاه آن نبود كه چرا سر بر استبداد و حكومت فردى نهاده است. خصومت او با رژيم و شخص شاه از آن بود كه چرا به اصلاحات ارضى دست زده و «اصل قرآنى تسليط» را فرو گذاشته؟- و ازاين «كافرانه تر» چرا به زنان حق رأى داده و چرا دختران را به سربازى (و به تعبير او فاحشگى) كشانده است؟ كيست كه نداند كه گرايش «امام» به شعارهاى «نيمه ملى و نيمه مذهبى» حاصل تلقين «رِندانى» بود كه به او رساندند، در حال و هواى كنونى از ايستادگى بر «امر به معروف و نهى از منكر» و روضه خوانى براى شريعت، جذبه اى به او دست نخواهد داد و بهتر آن است كه انگشت بر مضامين بگذارد كه احساسات «انسانى» و «تعلقات ملى» مردم را بخراشد و نيز بياد داريم كه بنابر اشارات همان «رِندها» بود كه در پى تصويب لايحه كذائى (مصونيت مستشاران نظامى آمريكا و خانواده و خدمه آنها) كه به «لايحه احياء كاپيتولاسيون» شهرت گرفت- چطور «امامى» كه سخت در سوك «فضاى شريعت» سينه چاك مى زد، صفحه را چرخاند و از آن پس به سخنان خود ملحى «نيمه ملى و نيمه مذهبى» بخشيد و به ويژه در سخنرانى معروف (چهارم آبان ۴۲) خود، در اجتماعى كه از پيش تدارك و در خانه او برپا شده بود، ضجه سر داد (گريه كرد و گريه گرفت) كه «عزت ما پايكوب شد- عظمت ايران از بين رفت- عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند- استقلال ما را فروختند و چراغانى كردند عيد ايران را عزا كردند و دسته جمعى رقصيدند...» آيا اين رنگ به رنگ شدن ها و «بازيگرى ها» و گذشته از اينها آيا امكان رجوع به آثار اين «امام» نوخاسته در ميان نبود تا در گوش همه آنها كه عملاً از مواضع به اصطلاح چپ و ملى و ميانه خود چشم پوشيدند و دست بيعت به سوى او دراز كردند و اين سهل است يكسره «بندى» او شدند، چون زنگ خطرى به صدا درآيد و بيدارشان كند؟ اين پرسش زمينه دارد كه چه پيش مى آيد كه گروها گروه، مدعيان مكتب ماركسيسم، هوادار سوسياليسم، معتقدان به ارزش هاى دمكراتيك و ملى خواستاران نظام مردمى و حقوق بشرى، به ابزار دست عنصرى مبدل مى شوند كه پيشاپيش فاشيسم مذهبى خود را فرياد كرده و حتى در آثار مكتوبش رقم زده است؟ در چشم انداز اين واقعيت ها و اين پرسش ها (كه متأسفانه پاسخ روشنى بدانها نرسيده است)- من از مفهوم مصطلحاتى چون «انقلاب به يغما رفته» و «ربوده شده» جز اين دستگيرم نمى شود كه سازندگان اين اصطلاحات تنها در انديشه جا انداختن اين «معنى» هستند كه اگر ربايندگان و يغماگران انقلاب، ملايانِ تمامت خواه نبودند و فرصت حاكميت به آنها «ارزانى» مى شد، كارها راست شده بود و نام ايران در رديف كشورهاى آزاد رقم مى خورد: كه به باور من از اين باطل تر نتيجه اى نمى توان گرفت. انقلاب به «يغما» نرفت- «ربوده و هاى جك» نشد، راه خود را طى كرد و از منظر «نتيجه و دست آورد و حاصل» اگر درفشدارانش «اهالى فيضيه» نبودند و نيروهاى گوناگون غير مذهبى (در ميدان) بودند به همين جا مى رسيد كه رسيده است و ناگفته پيدا است كه منظور من درون مايه «پديده اى» است كه پديد آمد و نه پوسته و قالب آن كه چه بسا خط و خال ديگرى مى گرفت سواى خط خالى كه «فقها» بدان بخشيدند. آرى انقلاب بهمن، يك انقلاب بود به تمامى معناى انقلاب و چه بسا به لحاظ پشتيبانى مردمى، از طرفه انقلاب ها بود كه تاريخ ثبت كرده است. ولى با اين قبول دو سئوال را بايد پى گرفت: ۱-مگر هر انقلابى- هر چند برخوردار از همت توده ها- به عاقبتى خوش خواهد رسيد؟ ۲-آيا انتظارى هست كه از نبرد دو استبداد، سواى استبدادى چه بسا خشن تر زاده شود؟ آرى واقعيت اين است كه استبداد برآمده از قدرت فردى با استبدادى برآمده از راديكاليسم و جزميت هاى ايدئولوژيك به هم پيچيده بود و از ياد نبريم كه حركت هاى اجتماعى را كيفيت انديشه راهنماى آن حركت ها، شكل و محتوا مى بخشند. در رهبرى انقلاب ما، از «دمكرات منشى» و يا ارزش هاى دمكراتيك نشانى نبود. با لاف از دمكراسى زدن ولى در تالاب جزميت ها و خودمحورى ها غرق بودن، در غايت هيچ به بار نمى آيد مگر جابجائى استبدادها. بازرگان وقتى گفته بود: «به مصّلا رفتيم و از خدا باران خواستيم، سيلى فرستاد و همه را با خود برد.» دريغ كه كسى در آن دوران پيدا نشد تا به او كه حقاً از اخلاقيات بى نصيب نبود حالى كند: با آن باورهاى جزمى كه در سينه انباشته اى- باورهائى كه از هيچ سمت و سوئى با آن باران زندگى ساز سنخيت ندارند- خدا را هم در مصّلاى خود سرگردان كرده بودى آنطوركه اگر سيلى نمى فرستاد، طوفانى را حواله مى نوشت. منبع: نمیروز
|
