• Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size

شوخی، برای تبریک سال نو میلادی چاپ پست الكترونيكي
شنبه, 07 دی 1387 17:38
اثری از آنتوان چخوف

این متن را همراه تبریک صمیمانه انجمن سخن بمناسبت سال نو میلادی برای همه هموطنان عزیز و خوانندگان وشنوندگان اتاق و سایت انجمن سخن تقدم میکنیم. 

ظهر يك روز آفتابي زمستان...سرمايي سخت، سوزان. نادنكا بازو به بازوي من انداخته بود و ما بالاي تپه بلندي ايستاده بوديم. من التماس مي‌كردم:

- نادژدا پتروونا، بياييد سورتمه‌سواري كنيم. فقط يك دفعه. بشما اطمينان مي‌دهم كه هيچ اتفاق ناگواري نخواهد افتاد.

 نادنكا مي‌ترسيد. شيبي كه از پاي او تا پايين تپه يخ‌زده كشيده شده بود به نظرش پرتگاه گود و بي انتهايي مي‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتي به پايين نگاه مي‌كرد يا وقتي من از او خواهش مي‌كردم كه روي سورتمه بنشيند دلش هوري  مي ريخت پايين، نفسش مي‌گرفت و خيال مي‌كرد كه اگر دل به دريا بزند و خود را به پرتگاه بيندازد تكه تكه و يا ديوانه خواهد شد. من دوباره گفتم:

- استدعا مي‌كنم، التماس مي كنم، نترسيد! چقدر بزدل و ترسو هستيد!

 عاقبت نادنكا راضي شد، اما از حالت صورتش معلوم بود كه اين رضايت بي‌ترس از مرگ نيست. من او را كه از ترس مي لرزيد روي سورتمه نشاندم و دستهايم را دور  كمرش حلقه كردم و با هم به پرتگاه بي‌انتها سرازير شديم.

 سورتمه مانند تير مي‌پريد. باد مثل تازيانه به صورتهايمان مي‌زد و مي غريد، در گوشمان مي خروشيد و از فشار هوا نفس بند مي‌آمد. بنظر مي رسيد كه ديگر در يك چشم‌بهم‌زدن پرت مي شويم و تكه بزرگمان گوشمان خواهد بود.

 من در اينموقع آهسته گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 كم كم سورتمه به پايين تپه مي‌رسيد. نادنكا نيمه زنده و بي‌ح‍ال بود. رنگ برويش نبود و بسختي نفس مي‌كشيد...ناديا نگاهي پر از وحشت بمن انداخت و گفت: ديگر بهيچ قيمتي حاضر نيستم يكدفعه ديگر از تپه پايين بيايم! بهيچ قيمتي!جانم بلبم رسيد!

بعد از آنكه حالش كمي بجا آمد پرسش‌كنان به من نگاه كرد، گويي مي‌خواست بداند: آيا من آن چند كلمه را به زبان آوردم و يا هنگام خروش و غوغاي باد بنظرش رسيده كه چنين كلماتي به گوشش خورده است؟

 ناديا بازو به بازويم انداخت  و مدتي در دامنه تپه گردش كرديم. معلوم بود كه اين معما ناراحتش كرده است. آيا اين چند كلمه را او گفته بود يا فقط يک خيال بود؟  آره يا نه؟ آخر اين كلمات با عزت نفس، شرف، زندگي و خوشبختي انسان پيوند مي خورد. موضوع مهمي است و مهم تر از آن در دنيا يافت نمي‌شود. نادنكا بي‌تاب و كمي اندوهگين، با نظري نافذ  بمن نگاه مي‌كرد، جوابهاي بيجا و نامربوطي به حرفهايم  مي داد و در انتظار بود كه آيا اين كلمات را دوباره از زبان من خواهد شنيد يا نه؟ آه، كه چه حالت ناراحت و پرشوري در صورت دلكشش ديده مي‌شد. من مي‌ديدم كه او با خود در جدال است، مي خواهد چيزي بگويد، پرسشي كند، ولي كلمات لازم به زبانش نمي‌آيد. خجالت مي‌كشد، مي ترسد، شادي و هيجان زبانش را بند آورده است.

 ناديا از من رو برگرداند و گفت: مي‌دانيد؟

- چه چيزي را؟

- بياييد يكدفعه ديگر...سورتمه‌سواري كنيم.

 دوباره بالاي تپه رفتيم. نادنكا باز رنگش پريد و از ترس مي لرزيد. او را روي سورتمه نشاندم و دوباره به پرتگاه وحشتناك سرازير شديم. هنگاميكه سرعت سورتمه به منتهاي خود رسيده بود و به پايين ُسر مي خورد باز آهسته گفتم: نادنكا، من شما را دوست دارم!

 وقتي سورتمه ايستاد نادنكا نگاهي به تپه انداخت، بعد مدتي به صورت من نگاه كرد، صداي بي‌ذوق و عاری از شور و شوق  مرا مي سنجيد و در سراسر وجودش حتي در دستكش و كلاهش نيز حالت بهت و حيرت ديده مي‌شد و گويي از خود مي‌پرسيد: عجيب است، يعني چه؟ چه كسي اين كلمات را بزبان آورد؟ او، يا آنكه به نظر من اينطور رسيد؟ اين معما او را سخت ناراحت و از خود بيخود كرده بود. بيچاره دخترك نمي دانست بحرفهاي من چه جوابي بدهد، صورتش گرفته و اخمو شده بود، نزديك بود به گريه بيفتد.

گفتم: بهتر نيست ديگر به خانه برگرديم؟

 ناديا سرخ شد و گفت: من از اين بازي خوشم آمده است. نمي خواهيد يكدفعه ديگر سورتمه‌بازي كنيم؟

 عجبا! از اين بازي خوشش مي‌آيد! اما  وقتي روي سورتمه نشست مثل دقعات گذشته رنگ‌پريده و لرزان بود!

 بار سوم خود را به پرتگاه انداختيم و من مي ديدم كه مواظب صورت و لبهاي من است. منهم با دستمال دهنم را پوشاندم و سرفه كردم و وقتي به شيب تند رسيديم از لحظه مناسب استفاده كردم و گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 باز هم اين رمز برايش آشكار نشد. ديگر چيزي نمي‌گفت و در فكر بود. بعد به خانه رفتيم. ناديا آهسته راه مي رفت، رفته رفته قدمهايش كندتر مي‌شد و در انتظار بود كه آيا اين كلمات را از زبان من خواهد شنيد يا نه.  من احساس مي كردم كه روحش در رنج است و چقدر بخود فشار مي‌آورد تا اين حرف از زبانش نپرد كه: چطور ممكن است اين كلمات را باد گفته باشد! من نمي خواهم اين كلمات گفته باد باشد!

 صبح روز بعد يادداشتي بمن رسيد:“ اگر امروز به سرسره مي‌رويد مرا هم با خود ببريد. ن.” از آنروز هر روز با ناديا  سرسره بازي مي کرديم و هر بار هنگام پايين رفتن من آهسته مي گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 بزودي همچنان آدمي كه به شراب عادت كرده باشد، ‌ناديا به اين جمله عادت كرد. و هنوز نمي توانست تصميم بگيرد که اين گفته باد است يا من...ولي ناديا نمي‌دانست كدام يك از اين دو به او اظهار عشق مي كنند، و ظاهراً هم اين برايش يكسان بود. جام مهم نبود، مهم مي گوارای عشق بود که سرمست مي کرد...

  روزي نزديك ظهر تنها به سرسره رفتم. در ميان جمعيت بودم كه  ناگاه ناديا را ديدم. متوجه شدم كه مي خواهد به تنهايي دست به اين كار وحشتناك بزند. گويا تصميم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آيا بدون من آن كلمات شيرين دل‌انگيز را خواهد شنيد يا نه. وقتي به پايين رسيد با حالتي ضعيف و ناتوان از روي سورتمه بلند شد و از صورتش معلوم بود كه خودش هم نمي داند كه چيزي شنيده است يا نه، ترس توانايي شنيدن و تميز دادن صداها و فهم و درك را از او گرفته بود...

 ماه مارس، ماه اول بهار فرا رسيد...آفتاب نوازشگر بود و برفها آب شده بودند. ديگر نمي‌توانستيم  به سرسره برويم. براي نادنكاي بيچاره ديگر جايي نبود كه آن كلمات را بشنود و ديگر كسي هم نمانده بود كه اين كلمات را بر زبان بياورد.، بادي نمي‌وزيد و من هم مي‌بايست براي مدت طولاني و شايد براي هميشه به پتربورگ مي رفتم. دو سه روزي پيش از رفتن  در تاريك و روشن عصر  در باغچه نشسته بودم. ديواري چوبي خانه ناديا را از باغچه جدا مي كرد. من كنار ديوار چوبين رفتم و ديدم كه نادنكا از خانه بيرون آمد و نگاه افسرده و اندوهناكي به آسمان انداخت... باد سبك بهاري به صورت رنگ‌پريده و غمگينش خورد و آن چند كلمه را به يادش آورد. آنوقت اشك روي گونه‌اش روان شد. او دستهايش را بسوي باد دراز ‌كرد  گويي از باد خواهش مي‌كرد كه بوزد و آن كلمات را به گوشش برساند.

 با وزش باد من آهسته گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 پروردگارا! ناگهان چنان حالتي به ناديا دست داد كه قابل وصف نبود. صورتش از خنده شكفته و دو چندان زيبا شد. او خوشبخت و شاد دستهايش را بسوي باد درازتر مي‌كرد...

 من برگشتم و براي جمع جور كردن اسبابهايم به خانه رفتم. سالهااز اين ماجرا مي‌گذرد. نادنكا حالا زن شوهرداريست. يك كارمند اشرافي را  به شوهري انتخاب كرد يا برايش انتخاب كردند كه از او سه فرزند دارد. سورتمه سواري و شنيدن از باد “ نادنكا من شما را دوست دارم” را از ياد نبرده است و اين ماجرا دلنوازترين، شورانگيزترين و زيباترين يادبود دوران جواني اوست. حالا كه من پا به سن گذاشته‌ام  هيچ نمي دانم براي چه آنموقع آن كلمات را گفتم ، براي چه آن شوخي را كردم...

 

 

در حال حاضر 13 مهمان آنلاین می باشند